جلسه مشاوره بودگفتم باورم نمیشه دوتا دختر پسر ۲۰ ساله بدون شناخت و با چنددقیقهصحبت و با نظر خانواده هاشون طی چندهفته ازدواج کردن...گفتم شاید همون بعد کنترل گری که نمی تونم قبول کنم. دلم می خوادمنم می تونستم تو تصمیمات مهم زندگیم تا همین حد ساده و بی دردسربه نتیجه برسم ولی وقتی فکر میکنم منطقم جیغ میکشه که محاله اجازهبدم این کار رو انجام بدی!گفتم بین انتخاب ها گیر کردم... از پشیمون بعد انتخاب می ترسم...مثل همه اتفاقات پارسال تا امسال...گفت ببین تو همیشه یه راه خوب داشتی یه راه به ظاهر بد، طبیعی کهبین اونها راحت انتخاب کردی و تا اینجا اومدی. اما از پارسال بین چند تا راه خوب و از نظر خودت دوست داشتنی گیر کردی...باید انتخاب می گردی و حالا که انتخاب کردی فهمیدی به خاطر ازدست دادن حس های خوب اون گزینه پشیمونی اومده سراغت...گفت تو نمی تونی همه چیز رو باهم داشته باشی که اگه بخوای اینطورباشه بیشترین رنج رو برای خودت به وجودت میاری مثل الان!گفت این جنگ درون تو به خاطر بعد تاریک کنترل گری و بعد روشن آگاهیتو متوجه شدی که این علاقه به کنترل کردن هر کار و نتیجه ای ممکنهتبعات داسته باشه اما بعد کنترل گری میخواد مثل همیشه کار خودشرو بکنه...تو میگی می ترسی تو تصمیمات آسون بگیری اما از یه طرف حسرتمی خوری چرا این توانایی رو نداری...گفت داری به تعادل میرسی فقط زمان نیاز داری... برای رسیدن به یهنتیجه تو تصمیم گیری ها عجله نکن (کاری که با شدت زیاد انجام میدم!)گفت بیا تو همین فضا معلق بین راه های پیش رو باقی بمونیم گفت بیا به این بعد کنترل گر صبر کردن رو هم یاد بدیمگفت بهش فکرکن اما تو همین حال باش...
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور
تاريخ: چهارشنبه
5 بهمن
1401 ساعت: 15:31